حضور در سایر رسانه ها
گالری عکس
دست نوشته ها
سخنرانی ها
صفحه اصلی
یادداشت ها
یادداشت های اخیر
آرشیو
دست نوشته ها
مقالات
آرشیو
شعر
آرشیو
داستان
آرشیو
سایر
آرشیو
درباره
...... جناب آقای عنابستانی
بیشتر
لینک های مفید
گزارش شب اول قبر شیخ
عكس // آينده جنبش سبز
عکس: تقلب گسترده در 22 بهمن!
کاریکاتور: رادیولوژی یک سبزپوش!
نقدي بر مواضع دوپهلوي اخير چهره اصولگرا حامي فتنه سبز
عکس // همه آمدند
اظهارات بامزه کروبی؛ این بار برای رسانهی آلمانی
غلط كرديد بيشماريد!
طرح:نستله را تحریم کنیم!
امروز؛ نوبت ماست
حامیان حرمله و هیبت حکم محاربه
ابتکار دختر ورزشكار ايراني در كانادا
جزئياتفعاليتهاي دو تروريست كه اعدامشان موسويوكروبي را ناراحت كرد
نقاشی روی پر / زیباو دیدنی
فتوکاتور: دوجنسههای سیاسی
دو چهره متفاوت از فریبا داوودی
عكس:دوچرخه سواري رئيس جمهور
آیا همه چیز از مناظره شروع شد؟
دو کلمه حرف حساب با آقاي مطهري
همه ياران هاشمي // امت امام خامنه اي
بزغاله هاي بي بي زهرا
پاشنه هاي گيوه هايش را ور كشيد و استوار پا به راه گذاشت. باد توي كوچه پس كوچه هاي گلي روستا ميپيچيد و زوزه ميكشيد و نم نم باران بعد ازظهر پاييز هوا رو سرد تر كرده بود . صداي شيون بي بي زهرا را تا از كوچه پايين نپيچيده بود مي شنيد. و شكل و شمايل گريانش رو هم رو لب ليوان بالاخانه شان مي ديد. بوي كاهگل و رطوبت هوا رو سخت سنگين كرده بوده بود . ديشب شغال بزغاله قشنگ همسايه شان را دريده بود .وقتي لاشه پاره شده بزغاله را توي حياط حاج ابراهيم ديد ياد بزغاله هاي خودشان افتاد و تصميم گرفت هر جور شده پيداشان كند اما تا حالا كه همه روستا بسيج شده بودند و همنشان را يكي كرده بودند تا گمشده محمد حسين را پيدا كنند هر چه مي گشتند كمتر مي يافتند . 9 تا بز شلوغ و سرحال همه روستا را به خروش آورده بوداما هيچ كس غم بي بي زهرارا احساس نمي كرد. به قنات روستا كه رسيد همه جمع بودند انگار از او مشتاق تر بودند براي پيدا كردن بزها. يكي پرسيد كجاها رو گشتين ؟ -:همه جا رو. از هرچي خونه و كپر و طويله توي دهات بوده گرفته تا هر جا موتور هامون ميرفتن. آخه مگه چند تا بز كجا ميتونن رفته باشن ؟ -:اگه مرده هم بودند بايد پيشان را پيدا ميكرديم ! و ديگري كه ساده تر بود نسنجيده گفت : ها ولي گرگا و شغالاي بيابون استخوناي اونارو هم روي زمين نميگذارن !و بقيه خشم آلود نگاهش كردند و او خجالت زده سر بزير انداخت و محمد حسين هيچ نگفت ! به مشورت ريش سفيدا و گرم و سرد چشيده ها قرار شد چند نفر با موتور به دهات اطراف خبر برسونندو از گله هاي گوسفنداشون سراغ بگيرند و بقيه هم پاي پياده پاشنه هاي كفشها رو بالا بدند و بزنند به كوه. حاج محمد ميگفت بز وقتي از گله وا بمونه به كوه ميزنه محمد حسين تنهاي تنهاچوبدستي بزرگش رو برداشت و كوهي رو نشون كرد و راه افتاد . تقصير گم شدن بزغاله رو انداخته بود لنگ زنش.بي بي زهرا گوسفندا رو سپرده دست علي كه :اينها رو ميرسوني به گله بعد ميري از چاه آب ميكشي و سبوسها رو آب ميدي و بعد علف ميچيني مياري خونه! و علي كه بار كلي كار بدوشش بوده گوسفندارو نرسيده به آغل گله رها ميكنه و بزها كه بازيگوش ترن راهشون رو كج ميكنند وديگه پيداشون نميشه . خورشيد آهسته آهسته غروب ميكرد و او همچنان مي رفت .نه زمينهي شيار شده و خاك نرم از سرعتش كم ميكرد و نه سنگلاخهاي كوه اما هيچ اثري از بزها نبود كه نبود . باد مثل شلاق به صورتش مي خورد و مثل گرگ زوزه مي كشيد. دور ترها نورهاي متحركي ميان بيابان ديده مي شد. نور فانوسهاي اهالي بود كه دنبال بزغاله مي گشتند و تازه يادش آمد كه خودش فانوس بر نداشته و باز از دست بي بي زهرا ناراحت تر شد . زنش وقتي رفته بود توي گله كه گوسفنداشون رو بدوسه ديده بود از بزها خبري نيست . ناله و شيونش رو همه اهالي شنيده بودند و محمد حسين ناراحت. هم از گم شدن مالش و هم از بي فكري زنش. صدايي شبيه صداي بز از فاصله اي نزديك به گوشش خورد اما هيج نيافت .اشتبه كرده بود باد توي اين شب تاريك دشمن سختي بود .اما سخت تر ازر اون دو تا چشم سفيد و ترسناك بود كه خيره نگاهش ميكردند. شايد يكي از بزهاشان باشد. جلوتر رفت و او عم عقب تر رفت طبيعي است بترسد . شاد شده بود از يافتن بزها . تند تر قدم برداشت و او زوزه اي آهسته بر كشيد محمد حسين پا عقب كشيد : لعنت بر من كه جراغ بر نداشته ام !.زوزه اش بقيه را هم به آنسو آورد .گرداگردش را چشمان سفيد و براق احاطه كرده بود : كي گفته توي اين همه گرگ چند تا بز زنده مي مونند؟! بزهاي محمد حسين زير يك تخته سنگ از ترس كز كرده بودند و صداشان در نمي آمد و گرگها اطرافشان حلقه زده بودند و آهسته آهسته نزديكتر مي شدند .آن كه جسور تر بود جستي زد و اولي را به دندان گرفت . محمد حسين با چوبدستش محكم به سر گرگي كوفت كه به طرفش حمله آورده بود .اگر نمي جنبيد و همينطور فكر و خيال ميكرد ..... ! ياد بزغاله حاج ابراهيم افتاد و ياد بي بي زهرا كه التماس كرده بود : ولش كنيد به خاطر چند تا بز خودتون رو به خطر نندازيد و او با مشت زده بود توي صورت بي بي كه :اون بزه سرمايه زندگي منند بايد پيدا بشن و بي بي زهرا ناله سر داده بود و او بي توجه آمده بود دنبال بزهايش. حلقه محاصره گرگها تنگتر شده بود و نور فانوسها دور تر .. محمد حسين فرياد زد فريادزد و فرياد زد .گرگها وقت را از دست ندادند و حمله كردندو او با چوبدستي اش پاسخ گفت .يكي از پس ديگري . چپ و راست . جلو وپشت سر.حمله وحشيانه گرگهاي گرسنه و آخرين تلاش انسان براي حفظ جان . ناگهان چوبدستي اش شكست!صورتش چند جا خراش برداشته بود و دست و پا و پشتش چندين جا .خستگي امان ازاو بريده بود و با چوبدستي شكسته مقاومت بي فايده . چند ضربه ديگر هم زد گرگي از پشت به او حمله كرد و شانه اش را به دندان گزيد .زانوهاي مردانه اش خم شد و سرش پايين افتاد و از حال رفت.... چشمانش را كه باز كرد حاج ابراهيم از پله هاي خانه شان بالا مي رفت و او روي پشتش سوار.صداي بزهايش را شنيد و برگشت توي حياط را نگاه كرد آنها توي آغل لم داده بودند و محمد حسين را تماشا ميكردند .چشمانش را بست و سرش را روي دوش ابراهيم گذاشت صداهاي مبهم شيون و زاري به گوش ميرسيد و او فقط در فكربزها بود كه نتوانسته پيداشان كند و حالا حتما خوراك گرگها ميشدند. دوباره كه به هوش آمد بي بي زهرا بالاي سرش نشسته بود .گوشه چشم و صورتش كبود بود .چشمانش قرمز و پر اشك و لبانش خندان. -: بزا پيدا شدن محمد حسين . شما از اولش مي خوسته خونه خودمون رو بگردين رفته بودن توي كاهدون و تا تونسته بودند از كاهها خورده بودند و بعد هم خسبيده بودند و چون در بسته بوده نتونستند بين بيرون . خودم پيداشان كردم وقتي رفتم كاه بردارم براي الاغمان. راستش اول ترسيدم آخه اونجا خيلي تاريكه ! نميدونم كدوم خدا پدر نيامرزي در كاهدون رو از بيرون قفل كرده بود! محمد حسين وقتي دنال بزها ميگشت ديد در كاهدون بازه و باز لعنت فرستاد به زنش و بعد اون از بيرون قفل كرد . بزها با شكم سير توي آغل لميده بودند و محمد حسين خسته از پر حرفي زنش و زخمهاي تنش دوباره چشمهايش را روي هم گذاشت. عنابستاني.25/6/1370
قصه نویس
ننه شیرمو حلالت نمیکنم اگه به خاطر این قصه ها ازدرس بیفتی؟!..آخه این کاغذ پاره ها که برات نون و آب نمیشه پسر!...تو چرا دست بردارنیستی؟ بک ساله میگی قصه هام چاپ میشه حق التا ...چه میدونم مزد میگیری!یک ساله هرچی پول تو جیبی بهت میدم از این کاغذپاره ها میگیری میاری توی اون کارتن انبار میکنی !بعد بابات من تورو با سختی بزرگ کردم اماتو ....آخه بس کن پسر ... بس کن ... مادر همچنان حرف میزد و پسر بدون اینکه سرش را بلند کند تند و تند صفحات روزنامه را ورق میزد. یکی از روزنامه ها قرار بود امروزقصه اش را چاپ کند اما طبق معمول هیچ خبری نبود.حتی صفحه آگهی ها و نیازمندیها رو هم به دقت نگاه کرد.... رضا گفته بود که چاپ قصه مشکلات داره و به راحتی قصه هر بی نام و نشانی روچاپ نمیکنن اما او فکر کرده بود رضا به خاطر تعریف از خودش اینو مبگه و مصمم شده بود قصه بنویسد و بدهد چاپ تا در این زمینه هم ازرضا عقب نباشد.اما به هر دری زده بود هیچ کدام از قصه هایش برای چاپ پذیرفته نشده بود .کلاس اموزش قصه نویسی رفته بود جلسات نقد متعددی شرکت کرده بود و کتابهای زیادی خوانده بود .هر چی پول داشت کتاب و روزنامه و مجله ادبی میخرید .هر هنری در چنته داشت به روی کاغذمی آورد.قصه هایش را خیلی پخته تر و آماده تراز قصه های چاپ شده می پنداشت .اما وقتی نوبت به چاپ آثار او میرسید یا طرح قصه اش ضعیف میشد یا پیامش را از دست میداد . یکی کشش لازم را نداشت و دیگری کشمکش لازم را.و آن یکی از سوژه پیش پا افتاده رنج میبرد. کلاس و درس برایش مفهومی نداشت هر چه بود قصه بود و فصه . حالا خم و چم کار دستش آمده بود و فهمیده بود که برای هرروزنامه ای نباید نامه نه نه من غریبم بنویسد والتماس کند تاقصه اش را چاپ کنند!بلکه با شجاعت سلامی میکرد و قصه را تقدیم مینمود و صریحا میگفت اگر حاضر به چاپ آن نیستند او را معطل نکنند که در روزنامه دیگری کار دارد ! اما هیچ کدام از این نقشه ها کارگر نیافتاد و قصه هایش چاپ نشد که نشد !. ************************ ده دقبقه ای بود که پشت شیشه ایستاده بود و نامش را نگاه میکرد بقیه تجدیدیها هم بودند اما تنها مردودی کلاس او بود .جلو بچه ها نمی شد گریه کرد و الا حاضر بود زار بزند واشک بریزد . همه دورش جمع شده بودند و هر کسی میخواست به نحوی دلسوزی کند و اواز همه بدش می امد !از میان صداهای مختلف صدایی شنید که میگفت روزنامه امروز نوشته مردودیهای امسال می تونند تو امتحان تجدیدی شرکت کنند.و او به سرعت از بین بچه ها خارج شد و بی خداحافظی رفت طرف دکه روزنامه فروشی.هنوز با دکه فاصله داشت که کربلایی بیرون اومد و روزنامه ها رو گذاشت زیر بغلش و گفت :هر وقت چاپ کردند شیرینی ما یادت نره بابا ....و او بی توجه راه افتاد . تمام صفحات روزنامه را ورق زد اما از خبری که شنیده بود اثری نبود ! به خانه که رسید روزنامه را گوشه ای پرت کرد و نشست .خواهر کوچکش گفت:داداش قصه ات رو چاپ کردند ؟....و او جوابی نداد.راضیه روزنامه را برداشت و ورق زد. -: مامان ...مامان...بیا قصه داداش رو چاپ کردن.... روزنامه را از دست خواهرش قاپید! بالای صفحه ادبیات نوشته بود : داستان:..... نوشته :... والسلام. عنابستانی.28/9/1372
داستان : فرار
نه نمیشه باید فرار کرد ! من چه جوری اینجا صبر کنم؟ اوه ...چه بادی ؟! لعنت به این باد!داره منو از جا میکنه! دستام یخ کرده.خدایا برگردم پادگان بهتره؟!اینجا از سرما میمیرم !...نه اونجا هم منو میکشن! اصلا مادرم چی ؟به خاطر او باید فرار کنم ! پس کو این سیم خاردارای لعنتی که بچه ها میگفتند ؟نکنه این دور و برا دژبان باشه ؟نه بچه ها میگفتند دژبانها با آدم راه میان !ببینن هم چیری نمیگن! اصلا بزار بگن من باید فرار کنم . ای کاش وسایلم رو هم بر میداشتم ...نه بیشتر مزاحم بود . خدایا من باید تا کی وسط این کانال جلو برم ؟پاهام دیگه بی حس شده .این پادگان هم خیلی بزرگ بوده ها!چراغ ماشین ...یا حضرت ابو الفضل !دستم به دامنت !بخوابم بهتره .یا امام رضای غریب !دارم میام جای تو!منو ناامید نکنی ها. مثل اینکه رد شد.غلط نکنم گشتی بود .چقدر چفت و بند داره این پادگان ! مثل اینکه سیم خاردارا دارن پیدا میشن.اونجاست. الهی شکر! حالا دیگه می تونم فرار کنم می تونم برم پیش مادرم پیش خواهرم . اونا تنهان ! نون اور میخوان!من باید برم پیششون .گور پدر خدمت! کارت پایان خدمت میخوام چیکار ؟!به درک!... مادرم داره میمیره!چند روز مرخصی هم ندادن نامردا...های دلم تنگه... دلم تنگه... دلم تنگ...اوخ!...سیم خاردار...لعنتی تمام بدنم سوخت !جلو چشمات رو نگاه کن پسر!. حالا چه جوری باید ازاین سیم خاردارا رد شم؟!اینو از بچه ها نپرسیده بودم ! اگه بقیه ردشدند لابد یک راهی هست ! حتما از روش رد میشن .ااا....هه ...پاهام گیرکرد ! لا اله ..... حالا جداهم نمبشه لا مصب! گور پدر شلوار! پاره شد که شد!میخوام چیکارشون کنم؟ از همین سیم خاردارا برم اونطرف میندازمشون تو سطل آشغال ! نمیشه رفت . دستام کرخت شده نمی تونم سیمارو نگه دارم . چطوره از زیرش برم ..آه...تمام بدنم تیکه تیکه شد! پیرهنم هم که پاره شد ! ولش کن ...آخیش در اومدم .خدایاشکر! نجات پیدا کردم! فرار کردم! مادر من اومدم !...از جاده که رد شم دیگه پیدام نمیکنن. وای دژبانه! لعنت به این شانس ! باید بدوم ....آخ .......کمک... کمک... بابا... بابا.... تو چت شده بابا؟!... همه از ماشین پرت شدیم بیرون!وقتی ماشین چپ کنه کی توش میمونه ؟! نه بابا...تو نباید بمیری!... پس من چی؟ خواهرم چی؟ مادرم چی ؟.... تو نباید مارو تنها بذاری ؟!!!!........بابا..... ****************************** مادر که بر تخت فرزند رسید جوانک سرباز هذیان میگفت !چند روز بود که مرتب هذیان میگفت ! از همان شبی که موقع فرار در جلو پادگان با اتومبیلی تصادف کرده بود! مادر میگفت صحنه تصادف اتوبوس پدرش را نمی تواند از یاد ببرد ! مادر چندین شب متمادی تنهای تنها روی سر عزیز دردانه اش بیدار نشت و پرستاری کرد . دکترها گفته بودند اگر خوب پرستاری شود نخواهد مرد! اما هیچگاه نمیتوانست به پادگان برگردد و قدم آهسته بردارد.این را هم دکترها گفته بودند! والسلام. عنابستانی. 8/11/1370
داستان:شبی که با همه شبها فرق داشت*
از شما چه پنهان فدوی هم مثل اکثر خلایق عالم پدر داشتم و از بخت همیشه برگشته حقیربود که به تبعیت از عده قلیلی که به شهرها مهاجرت کرده اند مهاجر شده بودم و پدر هفتاد ساله ام را در روستا گذاشته بودم تا کشاورزی از رونق نیفتد و به اجبار مجبور بودم هر سال هرسال.تند وتند خدمتش برسم تا او نیز احساس دلتنگی نکند! یکی از همین سالها که به دست بوس پدر مشرف شده بودم و پس از صرف یک چای گرم آتشی که مرا یاد روزهای جوانی انداخت و چیزی نمانده بود حالم به هم بخورد.قصد برگشتن داشتم که پدر اصرار کرد بمانم و من هم به خاطر او کلی از معاملاتم را عقب انداختم و یک چای دیگر را به خودم خوراندم و پس از آن نمی دانم با چه جراتی پیشانی پدر را بوسیدم و راه افتادم 0 از روستا تا کنار جاده چند کیلومتری راه بود که یورتمه آمدم (البته خودم )0سر جاده که رسیدم آفتاب لعنتی بدعنقی کرد و رفت پشت کوه و داشت غروب میکرد 0 ماشینها تند وتند رد می شدند و من هم تند و تند داد و قال میکردم که نگاه دارند اما گوش هیچکدام بدهکار نبود که نبود 0آمدم از حقه های مخصوص به خودم استفاده کنم و یک اسکناس لای پدال اولین ماشین بگذارم که متوجه شدم کیف پولم همراهم نیست !یعنی یا آن را انداخته بودم یا خودش افتاده بود یا پدرم از حقه های مخصوص خودش سوار کرده بود ! حالا ماه هم بد عنقی میکرد و هنوز در نیامده بود 0هوا تاریک شده بود و من نه جرات برگشتن به ده را از جاده خاکی داشتم و نه راه شهر هموار بود که بروم .در این گیر و دار چراغ یک کامیون از دور خودنمایی کرد و من ناامیدانه دست تکان دادم اما کامیون از کنارم گذشت و رفت . نگاهش میکردم و اول و آخر راننده را فهش میدادم که متوجه شدم کمی دورتر ماشین را کنار کشید و نگه داشت خوشحال و شاد خودم رو به ماشین رساندم تا دررا باز کردم راننده مثل جن زده ها هرچه دستش بود انداخت کف ماشین و چسبید به در! سلامم را نصفه نیمه خوردم (راستش حسابی گرسنه بودم )بیچاره راننده که آمده بود خودش رو بسازه با چنین بلای ناگهانی روبرو شده بود . با کلی التماس و لابه راضیش کردم و راه افتادیم .تا مشهد کلی با هم یار غار شده بودیم .چند کیلومتری مانده بود به شهر که فکر کرایه حسابی عذابم میداد!به اول شهر که رسیدیم و پای راننده پدال ترمز را فشار داد انگار به قلب من لگد می زد! دستم رو فرو کرم تو جیبم ( انگار میخوام کرایه بدم) ازمن اصرار بود و ازاوانکار! راستش وقتی دیدم قصد کرایه گرفتن نداره حسابی مصر شده بودم که هر طور شده باید کرایه اش رو بدم ! او که رفت من ماندم ویلون و سیلون کنار خیابون!ازاینجا تا خونه ما کلی راه بود پیاده تا صبح طول می کشید و من اصلا حال پیاده روی نداشتم و داشتم نقشه می کشیدم که چه جوری باید تاصبح گوشه خیابون بخوابم (مثل سالهای اولی که اومده بودم شهر)که یک موتور سیلکت.....(نمی تونم درستش رو بگم فارسیم زیاد خوب نیست ) کنارم ترمز کشید و من هم بی معطلی پریدم بالاو تشکری کردم 0 -:در خدمتیم آقا ما وظیفه داریم شما رو برسونیم و گفت کجا میری؟ گفتم : .... گفت : چقدری میدی؟!عرق روی تنم یخ بست و مو به تنم سبخ شد وهاج و واج گفتم :مگه پولم میگیری؟!..عصبانی پاش و رو ترمز گذاشت که : هری آقا....فکر کردی دیوونم نصف شب وسیله نازنینم رو بندازم زیر پای شما ؟!ماهم کاسبیم آقا !....تندی پیاده شدم و هیچ نگفتم به هر حال مارو کلی به مقصد نزدیکتر کرده بود !چند تادیگه از این کاسبها گیرم میومد میرسیدم خونه! تازه راه افتادم که یک پاترول کمیته (حالا بهش میگن نیروی انتظامی )کنارم متوقف شد 0 یواش یواش به همه جور کاسبی عادت میکردم ! یکی پیاده شد و خیلی مودب پرسید :آقا دنبال چی میگردی نصف شبی مثل سگ تو خیابون پرسه میزنی! تا اومدم جمع و جور بشم بفهمم قضیه چیه که طرف به لکنت افتاد و کلی معذرت خواست که منو با یکی دیگه عوضی گرفته! تا دو تا خیابون مونده به خونه منو رسوندند و رفتند سراغ ادامه کارشون 0 چند دقیقه بعد یکی دیگه از همون موتور سوارهای کاسب جلو پام ترمز کردو من هم سوار شدم !قدمی هم غنیمت بود . نه حرفی زدم و نه تشکر کردم که مبادا صحبت کرایه به میان بیاد و مجبور بشم بقیه راه رو پیاده برم !برای اینکه زمینه رو برای کرایه ندادن آماده کنم گفتم :آقا شما هر شب چقدر کار میکنید؟!...گفت :خیلی ممنون اکبر آقا.....بابا ای ول ....حالا کار ما به جایی کشیده که با موتور کاسبی کنیم ؟ بابادست خوش ... شما دیگه چرا؟!.... همسایه مان بود ! شب کار بود و از کار خانه به خانه بر میگشت !جلو در حیاط پیاده شدم و او رفت .و من که کیفم رو گم کرده بودم کلید هم نداشتم و هرچه در زدم در باز نشد !همانجا جلو در حیاط کتم را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم !به هرحال جلو حیاط خودم از جاهای دیگه بهنر بود ! والسلام عنابستانی27/9/1370
*توضيح اينكه هفته گذشته اولين جشنواره طنز استان خراسان به همت محفل طنزپردازان سوگخند سبزوار برگزار شد و من براي دلگرمي و احترام به برگزار كنندگان اين داستان قديمي را ارائه كردم و نمي دانم به خاطر جايگاهم بود يا چيز ديگر كه اين داستان را هم به عنوان آثار برگزيده انتخاب كرده بودند
نه اين. نه اون
بسمه تعالي
داستان كوتاه :
نه اين. نه اون
حياط بزرگ و زيباييه .وسط حياط يك باغچه بسيار بزرگ و زيبا و پرگل و درخت تعبيه شده .وسط اين باغچه يك حوض گرد و بزرگ قرار داره كه ماهيهاي سفيد و سياه و قرمز توي آب زلال اون خودنمايي مي كنند. از همه جالبتر و تماشايي تر يك سكوي كوچك يك نفره در وسط حوضه كه هر انساني آرزو ميكنه روي اون سكوي سنگي وسط آب و زير سايه درختان و در معرض بوي خوش گلهاي زيبا دراز بكشه و اگه اغراق نباشه مزه شيرين بهشت رو بچشه . اين سكو با يك پل كوچك از روي حوض به باغچه متصل ميشه و از باغچه هم به صحن حياط . كمي اونطرفتر چند تا قفس زيبا به درختان آويزون شده كه توي اونها چند بلبل و قناري آوازه خون بيچاره زندوني شدند و چنان غرق در آوازند كه گويا هيچ وقت آزاد نبودند تا براش دل بسوزونند .
از توي ساختمان كه زياد هم كوچك نيست يك پيرمرد با يك فرش كوچك و دو متكا خارج ميشه و يه راست مي ره به طرف سكو و فرش رو پهن ميكنه روي اون و متكاها رو ميچينه دورش بعد يه پير زن شاد و سرزنده كه اگه موهاي سفيدش از زير چارقدش معلوم نبود شايد با تازه عروسها اشتباه گرفته ميشد با يك سيني شريت سرد از اتاق خارج ميشه و ميره طرف سكو ....
پيرمرد و پيرزن زير سايه درختا وسط آب زلال حوض و در شميم بوي خوش گلها و آواز قشنگ بلبلا شاد و خندون شانه به شانه هم نشسته اند و شربت سرد را آرام سر ميكشن..و...
*******************
هوا گرم بود و توي كوچه هاي گرم و پهن و پردرخت محله بالا شهر صداي بوق ماشينها فضا رو پر كرده بود .گويا به همه چيز اعتراض داشت . به ساختمانهاي سر به فلك كشيده كه بيشترشون از دستمايه ديگرون ساخته شده بود و به خيابونهاي شيكي كه در مقابل كوچه پس كوچه هاي چند محله اونطرفتر ساخته شده بود . توي اين محله و كنار خيابون پيرزني درد كشيده و دنيا ديده كه چروكهاي درشت صورتش از سختيهاي چندين و چند ساله زندگيش خبر ميداد دست شوهر پير و فرسوده خودش رو گرفته بود و حيران و سرگردان مانده بود كه كجا بايد برود ؟...
پيرمرد كه قد خميده اش زبان حال رنج چندين ساله اش بود قباي پاره و فرسوده اش را روي سر كشيد و توي اون هواي گرم زير سايه درختچه كوچك كنار پياده رو نشست .پيرزن كه ديگه حوصله اش سر آمده بو.د سر شوهرش داد كشيد كة: چرا نشستي ؟.... پاشو بايد يك جايي پيدا كنيم ..... كنار خيابون كه نميشه زندگي كرد ؟! و حالا اين پيرمرد بود كه فرصت داشت جوش بياره و جواب بده : آخه كجا بريم زن؟..ما كه جايي رو نداريم هر جا بريم بازم بايد جنازمون رو از كنار خيابون جمع كنند ...
در كلامش چنان دردي نهفته بود كه دل هر شنونده سنگ دلي كباب ميشد و پيرزن اشكهاش جاري شد و مثل اينكه از همه نااميد شده باشه جز يك نفر دستهاشو به طرف آسمون بلند كرد و از عمق وجود دعا كرد كه :(خدايا يا مارو بكش يا از اين وضعيت خلاصمون كن )
*******************
وقتي از جبهه برگشتم چسبيدم به كار قبليم .حالا روي داربست طبقه سوم ساختماني نشسته بودم و در حالي كه پاهام از روي تخته داربست آويزون بود و دسته ماله كف دستم رو ميفشرد مشغول سفيد كردن زير بالكنهاي نماي يك ساختمان بودم . داشتم نماي ساختماني رو يا گچ سفيد ميكردم كه شايد با سياهي قلب صاحبخانه بالا رفته بود . اونجا يكي از اون محله هاي تازه ساخت بود كه فقط پولدارهايي كه تا ما مشغول جنگ بوديم جيبشون رو پر كرده بودند توش جا داشتند و نه هيچ كس ديگه .
من گچمال ساختمان بودم و علي رغم ميل باطني به علت بي آبي و بي زميني روستا رو رها كرده بودم و بعد از مدتي عملگي در شهر حالا اوستا بودم . صبح تا شب ماله كار را روي ديوارها ميكشم تا بلكه بتونم از زير اونها چند لقمه نون براي زن و بچه ام بكشم بيرو ن.
بعد از ظهر گرمي بود و از جايي كه من نشسته بودم به حياط بغلي كاملا مسلط بودم و از اونجا بود كه زندگي خوش و شيرين اون پيرمرد و پيرزن رو ديدم و افسوس خوردم كه زندگي اينها رو نگاه كن زندگي ما رو ببين !...توي همين فكرها بودم كه ناله پيرزن فقير و درد كشيده از حاشيه پياده رو خيابون نگاه من رو به اونطرف كشوند. وقتي هر دو صحنه رو كنار هم و با فاصله چند متر ديدم و مقابسه كردم دستهامو به درگاه خدا بلند كردم كه :(خدايا شكرت كه ما نه اينيم و نه اون )
والسلام
عنابستاني.آذر ماه 1368
توسل و تحول
الهم انی اسئلک و اتوجه... من رو چیکار به دعا که این علی ما رو ور داشت آورد. من دیوونه رو بگو که تا گفت بریم دعا، بعدشم بریم سینما قبول کردم... چه آدم سادهای؟... یا ابالقاسم یا... مگه این قاسم پدرسوخته رو نبینم، آبروی من رو توی محل برده، شخصیت برای من نگذاشته نالوطی... چاقوچاقوت میکنم قاسم. همه رو گذاشتی اومدی برای آبجی من نامه مینویسی؟... یا وجیهاً عندالله... آخ وجیهه! چقدر دلم برات تنگ شده، از همون نگاه اول دوستت داشتم، بخصوص حالا که اون شرم و حیای بیخودی رو هم گذاشتی کنار... اون چادر چی بود سرت میکردی دختر؟ عین این خاله پیرزنکا! یا فاطمهالزهراء... فکر میکنم یک کمی هم تقصیر زهرای خودمونه، خیلی پررو شده اگه اون چراغ سبز نشون نده که اون قاسم الدنگ جرأتشو نداشت... شاید هم تقصیر خودمه اگه من با وجیهه نریزم روی هم که... من هم چه فکرایی میکنم امشب؟... و قدمناک بین یدی... خط کجاست؟... خوبه ورق بزنم نگن این پسره خط نمیبره، خیطی بالا بیاد... ای لعنت بر شیطون خوب خراب شدیمها!... این علی هم که دائم هواسش طرف منه، تا ورق زدم گفت: حسن خط اینطرفه... عیب نداره هرکی گرم خودشه، هیچکس نفهمید، همه دارند گریه میکنند... لابد مشکلاتشون خیلی زیاده... بیچارهها!! فکر میکنند با گریه حل میشه... یا حسین بن علی... گریهها خیلی زیاد شده، امام چندم هست؟! هنوز تا آخر دعا خیلی مونده، چه جوری صبر کنم؟... میگم زشت نباشه همه دارند گریه میکنند من راست وایستادم بروبر اینطرف اونطرف رو نگاه میکنم؟!... یا زین العابدین یابن... حالا بهتر شد... دیگه کسی فکر نمیکنه دارم ادا و اطوار در میآورم، ولی هیچکس نفهمه این علی میفهمه خیلی مارو میپاد یکریز هواسش اینطرفه،... بی خیالش! ... حاجاتنا، یا وجیهاً عندالله، اشفع لنا... میشه ما هم درست بشیم؟ مگه الان درست نیستم؟... میگم شاید گریه کردنم مزهای داشته باشه؟ اصلاً چرا من گریم نمیگیره؟... خوب واسه اینه که دنیا رو سختش نگرفتم بی خی خی... اما.... اما شاید مجبور بشم توی اون دنیا به جای گریه ضجه بزنم!... اهه... لعنت به این علی که ما رو آورد اینجا... این همه فکر از کجا اومد تو سر من؟ من رو چیکار به این فکرا؟!... به خودت بیا پسر، شاید یک حکمتی داشته که امشب زوری زوری با علی اومدی اینجا؟... حالا که این فکرا اومد تو سرت بذار بیاد.... بذار بیاد ببین چیکار کردی با خودت؟... نه پسر خط رو گم میکنم باز خراب میشم، خوب خراب شدم که شدم، اینجا جلو بیست نفر خراب بشم بهتره که روز محشر جلو همه آدم و عالم خراب بشم منم چی فکرا میکنم امشب؟ به قیافم نمیخوره!!... یا محمدبن علی ایها الباقر... دیروز بیخودی باقر رو زدیم مگه چیکار کرده بود پسر... هیچی جون خودت، اومدم از خونه برم بیرون پام گیر کرد لبه موکت خوردم زمین... اونوقت همه چی رو انداختم به گردن اون بیچاره که باید... انا توجهنا واستشفعنا... به توضیحات اون بنده خدا هم هیچ توجهی نکردم و هر کار دلم خواست کردم، تازه وقتی مادرم اعتراض کرد سر اون هم داد کشیدم و همه همسایهها خبردار شدن... چقدر هم خوشحال بودم که تونستم یک قدرتی نشون بدم!!! یا وجیهاً عندالله... بیچاره وجیهه! گول وعده وعیدای من رو خورد، خدایی اون دختر با عفتی بود... هیچ کس نتونسته بود حتی یک کلمه باهاش حرف بزنه، اما من چیکار کردم که اون رو آوردم تو راه؟... اون دختر با عفت و چادرنمازی قبل، حالا شده یک دختر مانتویی با روسری نصفه نیمه که موهای مدل دادهاش از زیر اون اومده بیرون و صورتش پر از رنگهای جور واجوره.... این یکی رو چیکار کنم؟ روز قیامت جواب وجیهه رو چی بدم؟ اون یقه من رو نمیچسبه که تو من رو خراب کردی؟... ای خدا!! من چقدر بدبختم، تازه میخوام برم سراغ قاسم و خواهرم!! مگه قاسم از من چی کم داره که نتونه با دختر خوبی مثل خواهر من... مگه وجیهه برادر نداره؟ حتماً او هم... یا اباجعفر یا محمدبن علی... جعفر رو چیکار کنم! بیچاره پسر معصوم... اصلاً شرمم میاد فکرش رو بکنم... با چه رویی؟ با چه رویی خدایا دارم دیوونه میشم!!! یا علی بن محمد... پول محمد آقا رو که دزدیدم چی؟ فقط به خاطر سه روز تفریح و خوشگذرانی... میخواست بچه علیل و مریضش رو تو بیمارستان بخوابونه... مطمئنم میدونست من ور داشتم اما یه بار هم به روم نیاورد... چقدر سنگدلم من... چقدر سنگدلم من؟... من دارم گریه میکنم؟... عجیبه چرا اشک میریزم؟ یادم بارها و بارها ته دلم به اینهایی که اشک میریختند خندیدم، اما حالا اشکهای خودم سرازیر شده حالا فهمیدم چرا اونا گریه میکردند اونا کمک میخواستند... یعنی این آقاها به من هم کمک میکنند؟ اشفع لنا عندالله... یعنی این آقاها شفیع من میشن؟... من این همه گناه کردم، این همه معصیت کردم، نه... نه... دیگه از من گذشته، دیگه کسی به من کمک نمیکنه... چی میگی حسن؟... ناامیدی بزرگترین گناهه... چرا ناامید باشم؟... اصلاً اگه میخواستند منو نبخشند که منو تو مجلسشون راه نمیدادند... حتماً یه روزنهای مونده... حتماً مونده... من شفیع میخوام... من.... اشفع لنا عندالله... یا حسن بن علی... حسن حسن بسه دیگه، بخت بهت رو کرده، دیگه باید عوض بشی، دیگه باید به خودت بیای... ایها القائم المنتظر المهدی... همه بلند شدند، تو هم بلند شو حسن، تو هم داد بزن،... داد بزن، خالی شو،... به همه بگو که چکارهای، به همه بگو میخوای عوض بشی... بگو کمک کنند... از همه معذرت بخواه... میشه حسن پاشو دلت رو خالی کن، از همه حلالیت بطلب... یاالله... . *** تو حلقه چشمای پف کرده و سرخ علی اشک مثل یک گلوله نقرهای درخشان جمع شده و مثل این که روش نمیشد بیاد پایین، تابوت با یک پرچم سه رنگ ایران و گلهای رنگ و وارنگ تزئین شده بود. جمعیت زیادی دور و بر تابوت وول میخوردند و همه سعی میکردند لااقل دستشون به تابوت برسه، و ثوابی ببرند. عکس بزرگی از حسن دست داداشش باقر بود، رو لبهای هردوشون لبخندی دیده میشد رو لب باقر لبخند تلخ و رو لب حسن لبخند شیرین. علی خیلی وقتها سعی کرده بود حسن رو ببره دعا، اما او همیشه یه جوری طفره میرفت. راستش اهل دعا نبود. اما اون شب به خواهش علی و با قول مساعد او برای رفتن به سینما بعد از دعا حسن پذیرفته بود. تو جلسه علی دائم هواسش طرف حسن بود، او از اول حال عادی نداشت. گاهی مشتش رو گره میکرد و گاهی با خودش حرف میزد، یک دفعه بیخودی دعا رو ورق میزد و یک دفعه هم... اما اون شب علی با دوتا چشمای خودش دیده بود که حسن، همون حسنی که آوازه الواطیاش تو همه محله معروف بود زده بود زیر گریه، اون هم چه گریهای... زار زار گریسته بود و وقتی همه به احترام امام زمان بلند شده بودند او داد زده بود: ای خدا... صداش پیچیده بود تو اتاق کوچیک، دوباره داد زده بود، و سه باره و چندین بار: مردم منو ببخشین، من به همتون بد کردم، به یک آدم بیچاره کمک کنید... همه با حسن گریه کردند، دیگه کسی دعا نخوند، همه فقط گریه کردند... و فردا صبح زود در حیاط علیشون کوبیده شده بود و حسن پرسیده بود: علی اگه کسی بخواد بره جبهه باید چیکار کنه؟ حسن رفته بود، و هنوز یک ماه بیشتر از رفتنش نمیگذشت که برگشت اما نه حسن بلکه یک شهید. *** جنازه من توی تابوت از جلو علی رد شد و او مات و مبهوت به اون خیره شده. قاسم که جلوتر از همه جوونهای محل حرکت میکنه، آروم و قرار نداره، اشک مثل بارون از روی گونههاش میلغزه و پایین میاد، گاهی گوشه تابوت رو میچسبه و گریه میکنه، گاهی هم به سر و سینه میکوبه: این گل پرپر از کجا آمده، از سفر... از همه اینها گذشته پیرهن سیاه و شلوار بسیجی، ته ریش زبری که تازه صورت قاسم رو به سیاهی نزدیک کرده و موهای گلآلودش اون رو از همه جدا کرده، راستش خیلی از او خوشم اومده بخصوص حالا که داره داد میزنه :حسن جان راهت ادامه دارد... پشت سر تابوت و میون بزرگترا و ریش سفیدا، بابای پیرم سرش رو گذاشته روی دوش میرزا عبدالله سیاه پوش(بابای وجیهه) و اشک جلو چشماش حلقه زده دوست داشتم جلو میرفتم و زیر بغل هردوشون رو میگرفتم و بهشون تبریک میگفتم. خواهرم چادر سیاهش رو سرش کرده و میون زنها زل زده به تابوت من که یواش یواش از نگاه او دور میشه و کنار او وجیهه مثل اون قدیما چادرنمازشو سرش کرده و اگرچه خجالت میکشه گریه کنه، یادش رفته گلولههای درشت اشکش رو که حلقه چشمای درشتش رو پر کرده کنار بزنه... اون به گردن من خیلی حق داره، اولین کسی که شفاعت کنم... تابوت من رسید به روی قبری که از قبل مهیا شده، در تابوت که باز میشه یک لبخند ریز روی لبهای من توجه همه رو به خودش جلب میکنه... چند دقیقه بعد توی اون شلوغی قاسم و محمد آقا آروم جنازه من رو که غرق در خون شده روانه گودی قبر میکنند. والسلام مشهدالرضا- سال ۱۳۶۹ علی اصغر عنابستانی
داستان: نمکی
باورم نمیشد... خودش بود، اصلاً نمیشد باور کرد... امکان نداشت. قدری جلوتر رفتم، نه... اشتباه نمیکردم. خودش بود. آهسته خودم را به پیادهرو خیابان کشاندم تا از کنار او را به راحتی ببینم، پشت خاکریز غوغایی به پا بود- دشمن لحظهای امان نمیداد، هجوم تانکها بدون وقفه شده بود و شکار تانک اپیدمی، حتی برای تک تیراندازها... در دل عدهای از بچهها، همانها که هنوز سر سوزنی دلبستگی به دنیای پشت سر خود داشتند ترس لانه کرده بود، ردیف تانکها همچون لاک پشتهای آهنین سیاه به طرف خاکریز در حرکت بودند، و ما در حیرت که این ردیف را چگونه باید پس زد. اما او بی پرواتر از همه بود، اوصاف شجاعت را شنیده بودیم، اما آنچه در افسانه و داستان بود با آنچه در این بیابان میدیدیم تفاوتی داشت چون خورشید و ماه. هر گلوله آرپیجی را که رها میکرد و ما رمیتی میگفت و تانکی را به آتش میکشید و فریاد بر میآورد: الله اکبر... و حالا... آی نمک... حسابی واخورده بودم. همانجا کنار پیادهرو نشستم، صدایش هنوز به گوش میرسید: نون خشکه داری بردار بیار... در حیاطی باز شد و او خوشحال که نان خشکی آوردهاند. اما قیافه عصبی و ناراحت مردی که از همان پشت در داد میزد: چه خبرته یک بار صدا زدی فهمیدیم... حال مرا نیز دگرگون کرد و او را مجبور نمود عذری بخواهد و با پنجههای قدرتمندش دستههای گاری را گرفته و با سرعت دور شود. تا آمدم فکر کنم که چه باید کرد تانکها رفته بودند و او نیز دور شده بود، از انتهای کوچه فریاد آشنایش باز به گوش میرسید: آی نمک... اما خودش دیگر دیده نمیشد.