توسل و تحول
الهم انی اسئلک و اتوجه...
من رو چیکار به دعا که این علی ما رو ور داشت آورد. من دیوونه رو بگو که تا گفت بریم دعا، بعدشم بریم سینما قبول کردم... چه آدم سادهای؟...
یا ابالقاسم یا...
مگه این قاسم پدرسوخته رو نبینم، آبروی من رو توی محل برده، شخصیت برای من نگذاشته نالوطی...
چاقوچاقوت میکنم قاسم. همه رو گذاشتی اومدی برای آبجی من نامه مینویسی؟...
یا وجیهاً عندالله...
آخ وجیهه! چقدر دلم برات تنگ شده، از همون نگاه اول دوستت داشتم، بخصوص حالا که اون شرم و حیای بیخودی رو هم گذاشتی کنار... اون چادر چی بود سرت میکردی دختر؟ عین این خاله پیرزنکا!
یا فاطمهالزهراء...
فکر میکنم یک کمی هم تقصیر زهرای خودمونه، خیلی پررو شده اگه اون چراغ سبز نشون نده که اون قاسم الدنگ جرأتشو نداشت... شاید هم تقصیر خودمه اگه من با وجیهه نریزم روی هم که... من هم چه فکرایی میکنم امشب؟...
و قدمناک بین یدی...
خط کجاست؟... خوبه ورق بزنم نگن این پسره خط نمیبره، خیطی بالا بیاد... ای لعنت بر شیطون خوب خراب شدیمها!... این علی هم که دائم هواسش طرف منه، تا ورق زدم گفت: حسن خط اینطرفه... عیب نداره هرکی گرم خودشه، هیچکس نفهمید، همه دارند گریه میکنند... لابد مشکلاتشون خیلی زیاده... بیچارهها!! فکر میکنند با گریه حل میشه...
یا حسین بن علی...
گریهها خیلی زیاد شده، امام چندم هست؟! هنوز تا آخر دعا خیلی مونده، چه جوری صبر کنم؟... میگم زشت نباشه همه دارند گریه میکنند من راست وایستادم بروبر اینطرف اونطرف رو نگاه میکنم؟!...
یا زین العابدین یابن...
حالا بهتر شد... دیگه کسی فکر نمیکنه دارم ادا و اطوار در میآورم، ولی هیچکس نفهمه این علی میفهمه خیلی مارو میپاد یکریز هواسش اینطرفه،... بی خیالش!
... حاجاتنا، یا وجیهاً عندالله، اشفع لنا...
میشه ما هم درست بشیم؟ مگه الان درست نیستم؟... میگم شاید گریه کردنم مزهای داشته باشه؟
اصلاً چرا من گریم نمیگیره؟... خوب واسه اینه که دنیا رو سختش نگرفتم بی خی خی...
اما.... اما شاید مجبور بشم توی اون دنیا به جای گریه ضجه بزنم!... اهه... لعنت به این علی که ما رو آورد اینجا... این همه فکر از کجا اومد تو سر من؟ من رو چیکار به این فکرا؟!... به خودت بیا پسر، شاید یک حکمتی داشته که امشب زوری زوری با علی اومدی اینجا؟... حالا که این فکرا اومد تو سرت بذار بیاد.... بذار بیاد ببین چیکار کردی با خودت؟... نه پسر خط رو گم میکنم باز خراب میشم، خوب خراب شدم که شدم، اینجا جلو بیست نفر خراب بشم بهتره که روز محشر جلو همه آدم و عالم خراب بشم منم چی فکرا میکنم امشب؟ به قیافم نمیخوره!!...
یا محمدبن علی ایها الباقر...
دیروز بیخودی باقر رو زدیم مگه چیکار کرده بود پسر... هیچی جون خودت، اومدم از خونه برم بیرون پام گیر کرد لبه موکت خوردم زمین... اونوقت همه چی رو انداختم به گردن اون بیچاره که باید...
انا توجهنا واستشفعنا...
به توضیحات اون بنده خدا هم هیچ توجهی نکردم و هر کار دلم خواست کردم، تازه وقتی مادرم اعتراض کرد سر اون هم داد کشیدم و همه همسایهها خبردار شدن... چقدر هم خوشحال بودم که تونستم یک قدرتی نشون بدم!!!
یا وجیهاً عندالله...
بیچاره وجیهه! گول وعده وعیدای من رو خورد، خدایی اون دختر با عفتی بود... هیچ کس نتونسته بود حتی یک کلمه باهاش حرف بزنه، اما من چیکار کردم که اون رو آوردم تو راه؟... اون دختر با عفت و چادرنمازی قبل، حالا شده یک دختر مانتویی با روسری نصفه نیمه که موهای مدل دادهاش از زیر اون اومده بیرون و صورتش پر از رنگهای جور واجوره.... این یکی رو چیکار کنم؟ روز قیامت جواب وجیهه رو چی بدم؟ اون یقه من رو نمیچسبه که تو من رو خراب کردی؟... ای خدا!! من چقدر بدبختم، تازه میخوام برم سراغ قاسم و خواهرم!! مگه قاسم از من چی کم داره که نتونه با دختر خوبی مثل خواهر من... مگه وجیهه برادر نداره؟ حتماً او هم...
یا اباجعفر یا محمدبن علی...
جعفر رو چیکار کنم! بیچاره پسر معصوم... اصلاً شرمم میاد فکرش رو بکنم... با چه رویی؟ با چه رویی خدایا دارم دیوونه میشم!!!
یا علی بن محمد...
پول محمد آقا رو که دزدیدم چی؟ فقط به خاطر سه روز تفریح و خوشگذرانی... میخواست بچه علیل و مریضش رو تو بیمارستان بخوابونه... مطمئنم میدونست من ور داشتم اما یه بار هم به روم نیاورد...
چقدر سنگدلم من... چقدر سنگدلم من؟... من دارم گریه میکنم؟...
عجیبه چرا اشک میریزم؟ یادم بارها و بارها ته دلم به اینهایی که اشک میریختند خندیدم، اما حالا اشکهای خودم سرازیر شده حالا فهمیدم چرا اونا گریه میکردند اونا کمک میخواستند... یعنی این آقاها به من هم کمک میکنند؟
اشفع لنا عندالله...
یعنی این آقاها شفیع من میشن؟... من این همه گناه کردم، این همه معصیت کردم، نه... نه... دیگه از من گذشته، دیگه کسی به من کمک نمیکنه...
چی میگی حسن؟... ناامیدی بزرگترین گناهه... چرا ناامید باشم؟... اصلاً اگه میخواستند منو نبخشند که منو تو مجلسشون راه نمیدادند... حتماً یه روزنهای مونده... حتماً مونده... من شفیع میخوام... من....
اشفع لنا عندالله... یا حسن بن علی...
حسن حسن بسه دیگه، بخت بهت رو کرده، دیگه باید عوض بشی، دیگه باید به خودت بیای...
ایها القائم المنتظر المهدی...
همه بلند شدند، تو هم بلند شو حسن، تو هم داد بزن،... داد بزن، خالی شو،... به همه بگو که چکارهای، به همه بگو میخوای عوض بشی... بگو کمک کنند... از همه معذرت بخواه... میشه حسن پاشو دلت رو خالی کن، از همه حلالیت بطلب... یاالله... .
***
تو حلقه چشمای پف کرده و سرخ علی اشک مثل یک گلوله نقرهای درخشان جمع شده و مثل این که روش نمیشد بیاد پایین، تابوت با یک پرچم سه رنگ ایران و گلهای رنگ و وارنگ تزئین شده بود. جمعیت زیادی دور و بر تابوت وول میخوردند و همه سعی میکردند لااقل دستشون به تابوت برسه، و ثوابی ببرند. عکس بزرگی از حسن دست داداشش باقر بود، رو لبهای هردوشون لبخندی دیده میشد رو لب باقر لبخند تلخ و رو لب حسن لبخند شیرین.
علی خیلی وقتها سعی کرده بود حسن رو ببره دعا، اما او همیشه یه جوری طفره میرفت. راستش اهل دعا نبود. اما اون شب به خواهش علی و با قول مساعد او برای رفتن به سینما بعد از دعا حسن پذیرفته بود. تو جلسه علی دائم هواسش طرف حسن بود، او از اول حال عادی نداشت. گاهی مشتش رو گره میکرد و گاهی با خودش حرف میزد، یک دفعه بیخودی دعا رو ورق میزد و یک دفعه هم...
اما اون شب علی با دوتا چشمای خودش دیده بود که حسن، همون حسنی که آوازه الواطیاش تو همه محله معروف بود زده بود زیر گریه، اون هم چه گریهای... زار زار گریسته بود و وقتی همه به احترام امام زمان بلند شده بودند او داد زده بود: ای خدا... صداش پیچیده بود تو اتاق کوچیک، دوباره داد زده بود، و سه باره و چندین بار: مردم منو ببخشین، من به همتون بد کردم، به یک آدم بیچاره کمک کنید... همه با حسن گریه کردند، دیگه کسی دعا نخوند، همه فقط گریه کردند... و فردا صبح زود در حیاط علیشون کوبیده شده بود و حسن پرسیده بود: علی اگه کسی بخواد بره جبهه باید چیکار کنه؟ حسن رفته بود، و هنوز یک ماه بیشتر از رفتنش نمیگذشت که برگشت اما نه حسن بلکه یک شهید.
***
جنازه من توی تابوت از جلو علی رد شد و او مات و مبهوت به اون خیره شده. قاسم که جلوتر از همه جوونهای محل حرکت میکنه، آروم و قرار نداره، اشک مثل بارون از روی گونههاش میلغزه و پایین میاد، گاهی گوشه تابوت رو میچسبه و گریه میکنه، گاهی هم به سر و سینه میکوبه: این گل پرپر از کجا آمده، از سفر... از همه اینها گذشته پیرهن سیاه و شلوار بسیجی، ته ریش زبری که تازه صورت قاسم رو به سیاهی نزدیک کرده و موهای گلآلودش اون رو از همه جدا کرده، راستش خیلی از او خوشم اومده بخصوص حالا که داره داد میزنه :حسن جان راهت ادامه دارد...
پشت سر تابوت و میون بزرگترا و ریش سفیدا، بابای پیرم سرش رو گذاشته روی دوش میرزا عبدالله سیاه پوش(بابای وجیهه) و اشک جلو چشماش حلقه زده دوست داشتم جلو میرفتم و زیر بغل هردوشون رو میگرفتم و بهشون تبریک میگفتم.
خواهرم چادر سیاهش رو سرش کرده و میون زنها زل زده به تابوت من که یواش یواش از نگاه او دور میشه و کنار او وجیهه مثل اون قدیما چادرنمازشو سرش کرده و اگرچه خجالت میکشه گریه کنه، یادش رفته گلولههای درشت اشکش رو که حلقه چشمای درشتش رو پر کرده کنار بزنه... اون به گردن من خیلی حق داره، اولین کسی که شفاعت کنم...
تابوت من رسید به روی قبری که از قبل مهیا شده، در تابوت که باز میشه یک لبخند ریز روی لبهای من توجه همه رو به خودش جلب میکنه... چند دقیقه بعد توی اون شلوغی قاسم و محمد آقا آروم جنازه من رو که غرق در خون شده روانه گودی قبر میکنند.
والسلام
مشهدالرضا- سال ۱۳۶۹
علی اصغر عنابستانی