داستان: نمکی
باورم نمیشد... خودش بود، اصلاً نمیشد باور کرد... امکان نداشت. قدری جلوتر رفتم، نه... اشتباه نمیکردم. خودش بود. آهسته خودم را به پیادهرو خیابان کشاندم تا از کنار او را به راحتی ببینم، پشت خاکریز غوغایی به پا بود- دشمن لحظهای امان نمیداد، هجوم تانکها بدون وقفه شده بود و شکار تانک اپیدمی، حتی برای تک تیراندازها... در دل عدهای از بچهها، همانها که هنوز سر سوزنی دلبستگی به دنیای پشت سر خود داشتند ترس لانه کرده بود، ردیف تانکها همچون لاک پشتهای آهنین سیاه به طرف خاکریز در حرکت بودند، و ما در حیرت که این ردیف را چگونه باید پس زد. اما او بی پرواتر از همه بود، اوصاف شجاعت را شنیده بودیم، اما آنچه در افسانه و داستان بود با آنچه در این بیابان میدیدیم تفاوتی داشت چون خورشید و ماه. هر گلوله آرپیجی را که رها میکرد و ما رمیتی میگفت و تانکی را به آتش میکشید و فریاد بر میآورد: الله اکبر... و حالا... آی نمک... حسابی واخورده بودم. همانجا کنار پیادهرو نشستم، صدایش هنوز به گوش میرسید: نون خشکه داری بردار بیار... در حیاطی باز شد و او خوشحال که نان خشکی آوردهاند. اما قیافه عصبی و ناراحت مردی که از همان پشت در داد میزد: چه خبرته یک بار صدا زدی فهمیدیم... حال مرا نیز دگرگون کرد و او را مجبور نمود عذری بخواهد و با پنجههای قدرتمندش دستههای گاری را گرفته و با سرعت دور شود. تا آمدم فکر کنم که چه باید کرد تانکها رفته بودند و او نیز دور شده بود، از انتهای کوچه فریاد آشنایش باز به گوش میرسید: آی نمک... اما خودش دیگر دیده نمیشد.