چرا موسوي اينقدر عصباني است؟
وحيد يامينپور
اندر احوالات روشنفكران ايراني بسيار نوشته اند و نوشته ايم. ولي نه آنان گوشي دارند كه بشنوند و نه تاريخ به تغيير سنت هاي خود راضي مي شود. عجيب است كه درد مزمن روشنفكران اين مرز و بوم دردي صد سال و بل بيشتر است و دوايي نيافته است. دردي كه روشنفكري را سال هاست در بستر احتضار خوابانيده است. اين جمله را پيشتر از قول جلال آل احمد نوشته بودم كه: «چون... روشنفکر ايراني در محيط بومي خود تحقير مي شود... ناراضي است پس در جستجوي روزگار بهتري هم هست. درست است که فعلاً جرات عمل ندارد و مي ترسد اما به حد اعلاي ترس که رسيد، پنجه در صورت پلنگي خواهد انداخت... روشنفکر ايراني به قول صادق هدايت همچون کنده اي است که در کنار اجاق مانده و سياه شده نه به آتش زير ديگ کمکي کرده و نه چوب سالم باقي مانده...»
ترس و عصبانيت، سرخوردگي ناشي از انزواي سياسي و فرهنگي و عدم پذيرش عمومي در بدنه جامعه اتفاقي است مکرر و مستمر که روشنفکران سکولار را عصباني کرده و مي کند. روزگار بهتري که به قول جلال، آرزوي روشنفکران است، گويا در مختصات فرهنگي ايران اسلامي قابل تحقق نيست و هرچند روشنفکران برخي به ظرافت همين حقيقت را دريافته و به آن اعتراف کرده اند اما از تبعات آزاردهنده رواني و احساسي آن توان رهايي ندارند. امام راحل(ره) تعبير جالبي دربارهي اينان دارند؛ امام روشفكران را بريدهي ازمردم مي دانند و آنها را عامل همهي عقب ماندگي هاي جامعهي اسلامي ايران معرفي مي كنند! (صحيفه نور، جلد12، ص 207)
ميرحسين موسوي كه خودخواسته جامهي روشنفكري بر تن كرده و به كانون اجماع سرخوردگان و شرمگينان بدل شده است، از تاريخ عصبي روشنفكران ايراني جدا نيست. او 20 سال منفك از مردم زيست و در برابر همهي ماجراجويي هاي هشت سالهي هم مسلكانش سكوت كرد. بدنهي هوشمند روشنفكري سكولار بهخوبي دريافته بود كه اينبار تجربهي سياسي ايرانيان مجال فريب كاري آنان را نخواهد داد و بر همين منطق، ميرحسين موسوي را كه چهره اي ظاهراً مردمي تر داشت، نامزد آزمودن شانس روشنفكري كرد. اما موسوی اشتباه استراتژيكي را مرتكب شد و خيلي زود در فيلم هاي انتخاباتياش ماهيت سرمايه سالارانه و در عين حال روشنفكرانهي خود را لو داد. اين همان و رويگرداني مردم همان و باز دوباره تكرار انزواي روشنفكري و عصبانيت ناشي از اين انزوا.
بسيار طبيعي مي نمود كه حضور متزلزل و ناچيز سبزها در راهپيمايي با شكوه روز جهاني قدس در تهران، ميخ ديگري باشد بر تابوت آرزوهاي بربادرفتهي روشنفكري سكولار در ايران. اين بار، ميرحسين موسوي به روشني دريافت كه همانند اسلاف خود منزوي است و توفيقي در همراه كردن مردم نداشته است. و البته در اين راه، دشمنان احمق نظام اسلامي در آنسوي مرزها با پوشيدن لباس هاي سبز به افشا و انزواي روشنفكري سكولار ايراني در داخل كمك كردند. چه بسا لغو دستپاچهي مراسم جشن تولد تقلبي او در تهران نيز ترس از رسوايي ديگر و دلهره از ريشخند مردمان باشد.
تحليل محتواي بيانيه هاي مكرر موسوي در ماه هاي اخير نشانگر تسري شتابندهي عصبانيت در نوشته هاي اوست. او اكنون صريحاً به دولتمردان و مسئولان فحاشي مي كند و اعتقادات و حساسيت هاي ميليون ها نفر را در سراسر ايران به تمسخر ميگيرد! و آنگونه كه جلال مي گويد كار بهجايي خواهد كشيد كه روزي از فرط ترس و عصبانيت پنجه در صورت پلنگ اندازد. پيش بيني فرجام كار او چندان دشوار نيست. صدسالهي اخير ايران نمونه هاي مشابهي از اين موارد را در اختيارمان قرار مي دهد.
اما حاميان او به كدام سو خواهند رفت؟ يكي از مهمترين نشانگان رخداد انقلاب يا تغييرات ساختاري، وجود نوعي محروميت، عدم تعادل يا استبداد است. اكنون ايران را با كدام تئوري انقلاب ساز مي توان تطبيق داد؟ از همان روزهاي نخستين اغتشاشات فقدان منطقي شفاف و قانع كننده براي ادامهي اعتراضات در بدنهي اجتماعي جنبش سبز هويدا بود. معترضان براي ادامهي مسير نيازمند معنا و منطقي تحريك كننده بودند. آنها عليه چه چيز بايد برمي آشفتند؟ هيچگاه موسوي، كروبي يا ديگراني كه بذر ترديد مي افكندند، دليل عقل پسند يا حتي اماره اي جدي بر مدعاهاي بي سابقهي خود ارائه نكردند. فقدان اين معنا و منطق به سرعت بدنهي اجتماعي جنبش را از آن جدا كرد و آن را به يك گروه سياسي محدود مبدل كرد. اكنون كساني برگرد موسوي حلقه زده اند كه از ابتداي انقلاب در جرگهي اقليت هميشه مخالف و البته هميشه برخوردار دسته بندي مي شدند. معاندان البته منطق دارند و منطقاشان حذف اسلام ناب و فروغلتيدن در شئون سكولار غرب است. اينان فقط تا جايي كه لقمهي چربشان سرد نشود، سفرهاشان را به قصداعتراض ترك مي كنند. چه اينكه محرومين كه صاحبان اصلي انقلاب اند در شناخت و وفاداري به امام و انقلاب اشتباه نمي كنند.
اما حاميان خارجي موسوی؛ كافي است نظريات ابراز شدهي آنها را در سايت هاي ضد انقلاب مرور كنيم. به روشني، خواستار ساختارشكني بيشتر موسوي هستند و از شترسواري دولا دولاي او خسته شده اند. كساني كه سال ها بود مأيوسانه تحولات ايران را زير نظر داشتند و پس انتخاب احمدي نژاد از غيض دندان بههم ميفشردند، اكنون مجالي براي شادماني يافته اند. اين شادماني دوامش به دوام موسوي است و او نیز از همان روز كه هويت روشنفكرانه و غرب گرايانهي خود را آشكار كرد، در محاق فرو رفت. از هم اكنون مي توان آينده اي نزديك را تصور كرد كه ماجراهاي شرم آور پس از انتخابات دهم به عنوان يك رخداد سياسي و يك دست انداز طي شده در تاريخ معاصر ايران در كلاس هاي درس تاريخ دبيرستان ها تدريس شود و تصوير شخصيت هاي سياسي امروز در كنار گذشتگاني چون ميرزا حسن خان سپهسالار، سيد حسن تقي زاده، سيد ضياء طباطبايي، بني صدر و... مورد تحليل قرار گيرد.